Silo

Silo

کارگردان: جمعی از کارگردانان | نویسنده: جمعی از نویسندگان | سال: 2023

شاید در وهله اول این سریال یک سریال یکنواخت و کند به نظر برسد که همیشه در فضایی بسته در جریان است ولی همین فضای بسته آبستن تمام اتفاقات سریال می شود، فضای بسته ای که طبق قوانین اداره می شود تا هرج و مرج غالب نشود. و نظم سیلو به هم نخورد. ولی در این حین کسانی در حال برهم زدن نظم موجود هستند و سوالی دارند که بیرون چیست؟ و همین سوال بستر ورود به نظم جدید می شود.

خیلی وقت ها سوال فقط خود سوال ورای پاسخ های احتمالی زمینه ساز ورود به ساحت جدید از نظم در روان می شود. در روانکاوی خود سوال است که زمینه ساز ورود به کاوش روان می شود نه پاسخ. در سیلو هیچ کسی پاسخ قطعی ندارد ولی انگار همین سوال محرک میل افراد می شود.

«سؤال» در سیلو صرفاً یک مسئله معرفتی نیست، بلکه یک نیروی ساختارشکن در نظم نمادین است. یعنی مسئله فقط این نیست که «بیرون چیست؟»؛ مسئله این است که چرا اصلاً نباید این سؤال را پرسید؟

سیلو را می‌شود از این زاویه یک ساختار بسته دید: مجموعه‌ای از قوانین، ممنوعیت‌ها، نقش‌ها و روایت‌هایی که قرار است یک نظم مشخص را حفظ کنند. این نظم تا زمانی پایدار است که سوژه‌ها درون آن، پاسخ‌های از پیش موجود را به رسمیت بشناسند. اما لحظه‌ای که یک سوژه می‌پرسد «بیرون چه خبر است؟»، در واقع صرفاً به دنبال یک اطلاعات تازه نیست؛ دارد تمام شبکه‌ای را که پاسخ‌های موجود درون آن معنا پیدا می‌کنند، مورد پرسش قرار می‌دهد.

و اینجا پیوند بسیار زیبایی با روانکاوی شکل می‌گیرد:

در روانکاوی، سؤال مهم نیست چون قرار است پاسخی برای آن پیدا شود؛ سؤال مهم است چون نشان می‌دهد پاسخ موجود دیگر قادر نیست میل سوژه را ببندد.

در واقع، سؤال یک شکاف ایجاد می‌کند. تا پیش از سؤال، جهان می‌تواند نسبتاً بسته و منسجم به نظر برسد: «این‌جا همین است که هست»، «قانون همین است»، «بیرون خطرناک است»، «نباید بیرون را دید». اما سؤال، این انسجام را سوراخ می‌کند.

از منظر لکانی می‌توان گفت سؤال همان جایی است که سوژه با فقدان در دانش مواجه می‌شود.
و شاید این نکته مهم‌تر از خودِ پاسخ باشد: سوژه متوجه می‌شود که دیگریِ بزرگ، برخلاف ادعایش، همه‌چیز را نمی‌داند.

در سیلو، ساختار اجتماعی بر این فرض بنا شده که یک نظم و قانونی وجود دارد که می‌داند چگونه باید زندگی کرد. اما سؤال «بیرون چیست؟» به‌تدریج این فرض را متزلزل می‌کند. چون اگر کسی واقعاً بداند بیرون چیست، چرا این‌همه ممنوعیت برای پرسیدن وجود دارد؟ چرا دیدن بیرون جرم است؟ چرا پاک‌کردن شیشه تبدیل به یک مراسم می‌شود؟ همین تناقض‌ها باعث می‌شوند خودِ قانون به ابژه سؤال تبدیل شود.

و اینجاست که به نکته خیلی خوبی درباره روانکاوی  می‌رسیم:

پاسخ میل را نمی‌سازد؛ فقدانِ پاسخ است که میل را به حرکت درمی‌آورد.

اگر جولیِت از همان ابتدا پاسخ قطعی را می‌دانست، میل او احتمالاً خیلی زود متوقف می‌شد. آنچه او را به حرکت درمی‌آورد، ناتمام‌بودن دانش است. «بیرون چیست؟» تبدیل می‌شود به یک ابژه که هرچه بیشتر به آن نزدیک می‌شود، بیشتر از دسترس خارج می‌شود.

اینجا حتی می‌توانیم از ابژه کوچک a استفاده کنیم: «بیرون» لزوماً یک مکان یا یک حقیقت عینی نیست؛ به‌تدریج به چیزی تبدیل می‌شود که میل را سازمان می‌دهد. سوژه به دنبال «چیزی» است که تصور می‌کند پشت پرده وجود دارد، اما آنچه او را به حرکت درمی‌آورد، دقیقاً فاصله میان خودش و آن چیز است.

بنابراین شاید بتوانیم یک گزاره مرکزی برای تحلیل سریال بسازیم:

سیلو با یک جهان بسته آغاز می‌شود، اما آنچه این جهان بسته را می‌شکند نه کشف یک حقیقت، بلکه ظهور یک سؤال است. سؤال، شکاف را در نظم نمادین ایجاد می‌کند و همین شکاف میل سوژه را به حرکت درمی‌آورد.

و این حتی درباره خود روانکاوی هم بسیار دقیق است. تحلیلگر قرار نیست با ارائه یک «پاسخ درست» نظم روانی بیمار را کامل کند. برعکس، مداخله تحلیلی گاهی دقیقاً در جایی مؤثر است که پاسخ تثبیت‌شده را مختل می‌کند و سؤال را باقی می‌گذارد.

چون پاسخ می‌تواند سوژه را دوباره در همان نظم قبلی جا دهد؛ اما سؤال می‌تواند او را وادار کند بپرسد:

«پس آن چیزی که من درباره خودم بدیهی می‌دانستم، واقعاً از کجا آمده است؟»

و شاید از همین منظر، کندی و بسته‌بودن فضای Silo هم دیگر صرفاً ویژگی فرمی سریال نیست. خودِ فرم سریال شبیه ساختار روان است: جهانی محدود، تکراری و قانون‌مند که ظاهراً همه‌چیز در آن سر جای خودش است؛ تا اینکه یک سؤال کوچک وارد آن می‌شود و نشان می‌دهد این نظم چقدر وابسته به سرکوب همان سؤال بوده است.