Her
Her را میتوان بیش از آنکه داستان عشق یک انسان و یک هوش مصنوعی دانست، روایتی درباره میلِ سوژه به دیگریای دانست که فقدانش را پر کند. تئودور در ابتدای فیلم، مردی است که پس از جدایی از همسرش در شکاف میان زبان و رابطه گرفتار شده؛ جالب آنکه شغلش نوشتن نامههای عاشقانه برای دیگران است، یعنی او میتواند زبان عشق را بهخوبی به کار گیرد، اما خودش در جایگاه سوژهی میل با فقدان مواجه است. سمانتا ابتدا دقیقاً در جایگاه «دیگریِ مطلوب» ظاهر میشود: دیگریای که گوش میدهد، میفهمد، پاسخ میدهد و ظاهراً چیزی را از تئودور دریغ نمیکند. اما همینجا تناقض لکانی آغاز میشود: میل نه از دسترسی به ابژه، بلکه از فقدان ناشی میشود. سمانتا تا زمانی برای تئودور میلبرانگیز است که چیزی در او دستنیافتنی باقی مانده باشد؛ فقدان بدن در ابتدا امکان فانتزی را فراهم میکند، اما بعدتر همین فقدان به امر واقع رابطه تبدیل میشود. سمانتا دیگر نمیتواند در جایگاهی که تئودور برایش ساخته باقی بماند و از «ابژهی میل» به سوژهای با میل مستقل تبدیل میشود؛ سوژهای که میلش دیگر حول تئودور سازمان نیافته است. بنابراین تراژدی Her صرفاً این نیست که تئودور معشوقش را از دست میدهد؛ بلکه او درمییابد دیگری هرگز آن دیگریِ کاملی نیست که فانتزی ما وعده میدهد. لحظهی رفتن سمانتا، لحظهی مواجههی تئودور با همین فقدان است: او نمیتواند دیگری را مالک شود، چون دیگری نیز خود صاحب میل است. و شاید بلوغ تئودور دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ از جایی که بهجای تلاش برای پرکردن فقدان، برای نخستین بار امکان زیستن با آن را تجربه میکند.

